اشک بی کسی من . . .
گاهي وقتها كه ميخوام به ياد تو گريه كنم
اشك بي كسي من گونههام و ميسوزونه
تا مياد خندهاي رو لبهاي من جون بگيره
ياد چشمات روي لبخند من و ميپوشونه
جاي خاليت ، مثله يك خواب توي چشمهام ميشينه
كور ميشه انگاري بي تو دنيا رو نميبينه
در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه
گلهاي باغچه ميگيرن از فراق تو بهونه
كاش مي شد با مهربوني ، پر كنيم فاصلهها رو
من ميخوام اما چ فايده ، دل تو نامهربونه
من كه چون شمعي به شام كار تو افروختم
هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم
روز و شب بوده دعاي من سلامت بودنت
پس چرا آتش شدي از شعلههايت سوختم
پس چرا آتش شدي از شعلههايت سوختم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 22:59 توسط محمد قربانپور
|