عاشقی جرم قشنگی است. به انکارمکوش
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم
من زنده بودم اما ، انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها بجرم این که :
او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

یار با ما بی وفایی میکند ..
بی سبب از ما جدایی میکند ..
شمع جانم را بکشت آن بی وفا..
جای دیگر روشنایی میکند ..
میکند با خویش خود بیگانگی..
با غریبان آشنایی میکند..
جو فروشست ،آن نگارسنگدل ..
با من ا و ، گندم نمایی میکند..
شعری باید تا دلتنگی ها را بگیرد.
اما شعر که دلتتنگی نمی گیردترانه ای باید تا غم را ببرد.
کجا ببرد؟ به کدام دشت و صحرا و کوه؟
غیر ممکن است حضوری باید تا هرچه بخواهی همان شود...

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی،آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق،آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا گویمت اندوه چیست ؟عشق کدام است؟غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام،خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی در کنار من
بیمارخنده های توام ،بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب...

از دریا پرسیدم:این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه می خواهند؟چرا ایشان پریشان و در به در به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟دریا در مقابل سوالم گریست. امواج هم گریستند.آنوقت دریا گفت:که طعمه ی مرگ تنها آدمیان نیستند.امواج هم مثل آدمها می میرند.این امواج زنده هستند که لاشه امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند...

...وعشق،تنها عشـــــــق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
وعشق،تنهــا عشـــــــق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب!
پشت ستون سايه ها روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟
ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتا ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای ديگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغانشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل اميد خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غم خانه رستن
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن