فانوس....

مرداب اتاقم تاریک شده بود و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم

لحظه ها در تاریکی ژرفی می گذشت .

. در باز شد و او با فانوسش به درون وزید .

من دیده به راهش بودم . او رویای بی شکل زندگی ام بود

شعله ی فانوس می سوخت . زمان نمی گذشت . شور عجیبی بود

 او فانوسش را آویخت . مرا در روشتایی می جست .

تاروپود اتاقم را پیمود ولی مرا نیافت . نسیمی شعله فانوس را نوشید .

وزشی می گذشت و من در تاریکی اتاقم پیدا می شدم اما پیدا برای که؟

او دیگر نبود ....

آیا با روح تاریک اتاقم آمیخت ..... عطری در گرمی رگهایم جا به جا شد .....

حس می کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم

او دیگر نیست تا همیشه ........

 

   

 

هدیه من...

من چشمان بی فروغم را

به راه نیا مدنت می دوزم

می دانم که نمی آیی

اما دلم را به آمدنت خوش می کنم

این اول راه نا تمامم است

به من شک نکن

چون بی عشق برآستانه ی مهربانیت آمدم

تو رویای منی

و من در انتظار یافتنت می میرم

می دانم که می میرم

بی آنکه حتی تاری از مژ گان بی نشانت را ببینم

من بی قرارم ....آزاد و سبک

و این هدیه ایست از کوله بار تنهایی تو

ای نسیم بی قرار من.........!!!

            

تاریکی من...؟

گردونه ء شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد.
شب را دوست دارم شب سکوت است و آرامش دنیا دنیای دیگری است
.
همراه نسیم شب به آسمانها پرواز می کنم هیچکس خلوتم را بر هم نمی زند
.
در برابر ستارگان زانو بر زمین مینهم تا به سرود روشنایی گوش فرا دهم
.
به اختران درخشان می گویم : نازنینان مرا امشب نورباران کنید
.
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود
.
من می مانم و دلتنگی برای مهتاب ...

                         

 

تو مي روی .....!!!!

  نروووووووووووو....!!!!!

                      تو می روی و نگاهم بهانه می گیرد 

                         دلم شکسته و باران شبانه می گیرد

                           چقدر ساده .صمیمی. مثال خاطره ای

                              هال یاد تو در من جوانه می گیرد

                                    "تو می روی" نمی دانم از کجا آمد ؟

                                         غمی که داغ دلم را نشانه می گیرد

                                         بدان که زاده ی شعری همیشه می مانی

                                                   صدای ناله کران تا کرانه می گیرد

                                              همیشه رسم فلک تا که بوده این بوده

                                            که جمع ساده ی ما را زمانه می گیرد

                                         تو می روی و نگاهم میان چشمانت

                                      حزین نشسته و رنگ فسانه می گیرد

 

به او بگویید دوستش دارم

 به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته تر از صدای بال پروانه ها

به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلندتر از صدای بال کبوتران عاشق

به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی

چون فریاد دوستت دارم نیازی به صدای بلند یا آهسته ندارد

فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند

                                                     پس بدان دوستت دارم

 

یادته...!!!!

یادته گفتی بهم : تا شقایق زنده است زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد

دیگه به چه کسی دلخوش کرد ؟

یادته گفتی بهم : اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته ، نرمتر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ، خسته و چشم براه

یادته گفتی بهم : عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی : چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه

آره تنها باشه ، یار غمها باشه

یادته می گفتی : گاهگاهی قفسی می سازم ، میفروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیتان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه

صاحب یک نفسه

نیست که تازگی بده این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

کاشکی دلشون شیدا بود

من بدنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم :

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

 

 

                      غـــــــــــــــــــــــــــــروب غمـــــــــــــــــــــــــــــــــــم....

    

   !!!!!!!!!!........غروب غمت را به هر بها خریدارم.........!!!!!!!!!!

                 

                                        جمله ای آشناست...

                     ولی این خورشید غم کی غروب خواهد کرد؟؟

 

به قول یکی از بچه های خوب وبلاگ نویس :

       

                    پریشان روزگاریم ولی تا کی و تا چند؟؟!!

برو برای همیشه....

   

 

اشکهایم به گونه هایم جاری می شود..و ودا عم را سخت تر می کند

نگاه هامان در هم گره می خورد...لبهایم دیگر توان سخن گفتن ندارد

دیگر موج امیدی در وجودم نمی خروشید..و جای ان را احساس مرگ

گرفته بود..

احساسی که سالها با ان غریبه بودم..

نمی دانم چرا بودم و چه می خواستم..قت تنگ بود و باید می رفتم

 

باید با احساسم بازی می کردم...

همانطور که او سالها مرا بازی داده بود..اینک این من بودم که قطره قطره اب می شدم..

و به دیار فراموشی سپرده می شدم...

من ذخیره خاطراتی بودم که سالها وجدانم را با انها ازار داده بودم

می رفتم ...می رفتم به سوی اینده...!!
به ناگاه صدائی از سر مرا به سوی خود فراخواند..

صدائی اشنا ...اما غریبه ...همان صدائی که سالها برایم حکم رویا را داشت..!!

اه و افسوس ...!!چرا زودتر مرا نطلیبیدی ؟؟؟چرا زودتر با فریاد بی صدایت  برایم ترانه محبت نخواندی...؟؟

حالا من دیگر خسته ام ...خسته....!!

باید بروم به خواب ابدی ...یک خواب بدون رویا ..یک خواب بدون بازگشت

            پس   برووووو......و مرا.....برای همیشه تنها بگذار...!!

                                  برای    .....  همیشه.....!!

چشمهاي غريبه

چشمهاي غريبه

تو از اين چشمها چه مي‌خواني ؟

چه مي خواهند ؟ چه چيز را در سكوت صدا مي زنند ؟

كوچه‌ي تنهايي من

باز هم يادم رفت كوي تنهايي من آري آن كوچـه تنگ
كوچـه اي بن بست است
. . .
گريه ام ميگيرد دوست دارم بكنم من فـريـاد از غم تنهايي
ليك در كوچـه ی بن بست اميد همه رفتند بخواب
خوابشان سنگين است
واي ديگرم طاقت نيست كوچـه‌ي تنهايي
از دو سو بن بست است
. . .
هر چه گفتم، از عشق
هر چه گفتم، از درد
هر چه گفتم، از غم و از تنهايي
باز هم همه مردم شهر راه خود را رفتند
و كسـي نيست بگـويـد با خود پشت اين كوچـه‌ي بن بست
چه كسـي پنهان است...

                                                  « قاصدك »

 

كوچه‌ي تنهايي من

اشک بی کسی من . . .

گاهي وقتها كه مي‌خوام به ياد تو گريه كنم

اشك بي كسي من گونه‌هام و مي‌سوزونه

تا مياد خنده‌اي رو لبهاي من جون بگيره

ياد چشمات روي لبخند من و مي‌پوشونه

جاي خاليت ، مثله يك خواب توي چشمهام مي‌شينه

كور ميشه انگاري بي‌ تو دنيا رو نمي‌بينه

در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه

گلهاي باغچه مي‌گيرن از فراق تو بهونه

كاش مي شد با مهربوني ، پر كنيم فاصله‌ها رو

من ميخوام اما چ فايده ، دل تو نامهربونه

من كه چون شمعي به شام كار تو افروختم

هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم

روز و شب بوده دعاي من سلامت بودنت

پس چرا آتش شدي از شعله‌هايت سوختم

                        پس چرا آتش شدي از شعله‌هايت سوختم

 

اشك بي كسي

توی کوچه های غربت . . .

تو به شفافی شبنم روی برگها

من مثل یه برگ زردی که می افته از درختا

تو مثل طراوت گلهای نرگس روی قلبم

من نوشتم بی تو هرگز

بین من و تو فاصله غوغا میکنه

یاد حرفای قشنگت من و رها نمیکنه

تو من و گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

توی کو چه های غربت دنبالم حتی نگشتی

تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم

میدرخشی و میشی جون پناهم

تو مثل طراوت گلهای پونه

چرا رفتی از برم ای دیوونه

تو مثل یک تیکه ابر توی اسمون ابی

پاک وساده مثل رویا مثل خوابی

بگو یک بار اره یک بار بر میگردی

یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی

بین من و تو فاصله غوغا میکنه

یاد حرفای قشنگت من و رها نمیکنه

تو من و گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی

توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

مسافر

چو بار خویش بر بستم از این خاک

                                       همه گفتند با ما آشنا بود   

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت واز کجا بود

میمیرم برات

میمیرم برات

نمیدونستی میمیرم بی تو و بدون چشات

رفتی از برم

تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات

میمیرم برات

عاشقم هنوز

نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من میرم

تو میخواستی بری تا فرداها آره........

برو راهی نیست تا فرداها آره........

سفرت بخیر

اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور

برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور

به یه دنیا نور

سفرت بخیر

برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز

از دلی شکسته،نا امید و خسته تو بازم برو

نمیخوام بیام

نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمیخوام ازت

نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی

آرزوم بشی

کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره ی با تو بودن بود

من همونیم که بودم...

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي

دور را به یادم می آورد

سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق

در باغچه خانمان میکارد

واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر

عشقم به یادگار میماند

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم

می افشاند

انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب

ناز را از دیدگانم میرباید

پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در

دلم می رویاند

وعده هاي پر اميد توست که برايم نويدخوشبختی

به ارمغان می آورد

شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم

می کارد

صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي

خود میخواند

من همونیم که بودم،توئی که عوض شدی

تمنا کردم

مي گي  شايد كه خوابم رو ببيني

چشاي خيس كه خوابيدن نداره

ميگم چشم تو باشه قبله من

ميگي چشم كه پرستيدن نداره

هواي چشمم امشب ابر ابره

وليكن ناي باريدن نداره

نگات كاش چشمه بود و مال من بود

حالا دریاست و نوشيدن نداره

 ازت خواستم بپرسم اما ديدم

 جواب نه كه پرسيدن نداره

چو لبخندي زدي به گريه من

عزيزم ، گريه خنديدن نداره

چه ســـــــاده فــــــرامــــــــوش شدی

همه مي گذرند و مي گويند

 

چقدر عجيب عاشق شدي

 

 و من بي توجه به گفته ها

 

 دامن چين چين آرزو مي پوشم

 

 و پولک شادي به سر مي زنم

 

تا تو بيايي

 

با طنين فراموشي نبودن ها

 

ولي کم کم پولک ها شل شدند

 

و افتادند

 

 و تيک تاک ثانيه هاي انتظار

 

 به من نفهماند

 

چقدر دير است

 

 و تو هرگز نمي آيي

 

 و نمي خواهم باور کنم که حالا

 

 ميان اصوات خاموش اشک

 

همه مي گذرند و مي گويند

 

 چقدر ساده فراموش شدي

بی تـــــــــو من مـــــیـــــــــمــــــــــــیـــــــــرم

 

من می خواستم تو به من عادت نکنی

 

من به تو عادت کردم

 

می خواستم تو عاشقم نباشی

 

من عاشقت شدم

 

می خواستم من برات مثل بقیه باشم

 

تو برام از همه مهم تر شدی

 

می خواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی

 

من سکوت کردم

 

می خواستم هیچ وقت آزارم ندی

 

خودم تا حد توانم آزارت دادم

 

می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

 

اما خودم سر عهد نبسته موندم

 

می خواستم تا همیشه بهم خوبی کنی

 

من به تو بدی کردم

 

می خواستم بری دنبال زندگیت

 

اما تو همه ی زندگیــــم شدی ....... !!!

 

 

حق بده باور نکنم ...

از من يه حسِ ناگزير ، از تو دروغ دم به دم

حق بده باور نکنم ، وقتي ميگي عاشقتم!

گفتي: دلت بارونيه ، عاشق بوي باروني

قصه دوستت دارمو به زير بارون ميخوني

من، زير بارون خيس خيس: گنجشکک اشي مشي،

تو، چتر گرفتي روسَرت، دلت نميخواس خيس بشي!

گفتي دلت قصه ميخواد، قصه شاه پريون

قصه ديو و دلبر و قصه اسب ماديون

قصه اي رو گفتم برات که توش دورويي مُرده بود

ميون قصه گفتنم، کي بود که خوابش بُرده بود؟

ميگفتي که عشق منه، پرنده ي توي قفس

عشقتو زنجير ميکني؟ بي همصدا ، بي هم نفس؟

چيدي تو اون گلايي که مي گفتي عاشقش بودي

از عشقي که گفته بودي، دل ميکني به اين زودي؟

مي گفتي که خط به خطِ ترانه هامو بلدي

 

دروغ ميگفتي تو عزيز، به شعر من کلک زدي!

گفتي به من : عاشقمي! ... مي ترسم از دوست داشتَنَم

وقتي ميگي دوستت دارم ، لرزه ميفته به تَنَم!

عاشق هر کس که ميشي، باز دروغاي دَم به دَم

حق بده باور نکنم ، وقتي ميگي عاشقتم

دلم گرفته؟

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست

احساس میکنم تو را میشنایم

نمیدانم چگونه

نمیدانم چرا

احساس تو نسبت به خودم را می فهمم

تو با من گریه کردی

حتی برای من خواهی مرد

میدانم که به تو نیاز دارم

تو را میخواهم

برای رهائی از تمام دردها

که درون قلب توست

نمیتوانی پنهانشان کنی

میدانم سعی میکنی

کسی باشی که نمی توانی

سعی میکنی درون قلبت مرا ببینی

در این لحظه ترکت میکنم

نمیخواهم بروم

دور از تو

لطفا سعی کن درک کنی

دست مرا بگیر

از تمام غمها دور باش

که درون قلبت نگاه داشته ای

نمیتوانی پنهانشان کنی

میدانم سعی میکنی

که احساس کنی

که احساس کنی