برو برای همیشه....
اشکهایم به گونه هایم جاری می شود..و ودا عم را سخت تر می کند
نگاه هامان در هم گره می خورد...لبهایم دیگر توان سخن گفتن ندارد
دیگر موج امیدی در وجودم نمی خروشید..و جای ان را احساس مرگ
گرفته بود..
احساسی که سالها با ان غریبه بودم..
نمی دانم چرا بودم و چه می خواستم..قت تنگ بود و باید می رفتم
باید با احساسم بازی می کردم...
همانطور که او سالها مرا بازی داده بود..اینک این من بودم که قطره قطره اب می شدم..
و به دیار فراموشی سپرده می شدم...
من ذخیره خاطراتی بودم که سالها وجدانم را با انها ازار داده بودم
می رفتم ...می رفتم به سوی اینده...!!
به ناگاه صدائی از سر مرا به سوی خود فراخواند..
صدائی اشنا ...اما غریبه ...همان صدائی که سالها برایم حکم رویا را داشت..!!
اه و افسوس ...!!چرا زودتر مرا نطلیبیدی ؟؟؟چرا زودتر با فریاد بی صدایت برایم ترانه محبت نخواندی...؟؟
حالا من دیگر خسته ام ...خسته....!!
باید بروم به خواب ابدی ...یک خواب بدون رویا ..یک خواب بدون بازگشت
پس برووووو......و مرا.....برای همیشه تنها بگذار...!!
برای ..... همیشه.....!!