نگو که نمی دونستی... خودت التماس دستامو ديده بودی... خودت اشکای چشامو ديده بودی... خودت خوب می دونستی که چقدر دوستت دارم... خودت خوب می دونستی که عاشقانه قلبتو می پرستم... نگو که نمی دونستی... دلم می خواست وقتی که داشتی می رفتی يه لحظه برمی گشتی و حداقل يه نگا تو چشام می کردی... نمی گم برنگشتی... چرا برگشتی... نگامو ديدی... چشامو ديدی... قطره های اشکو که تو چشام حلقه زده بود ديدی... لبامو که از شدت بغض می لرزيد ديدی... التماسمو ديدی... احساسمو فهميدی... نگو که نمی دونستی... خودت خوب می دونستی که چقدر دوستت دارم... اما رفتی... دلم می خواست می تونستم کاری کنم که بمونی... اما تو رفتی...

آرزوي من تويي