الهي به اميد تو
الهی
به خود پناهم ده
که در پناه تو آواز رازها جاری است
و در کنار تو بوی بهار می آید.....
فرياد را در سكوت و سكوت را در فرياد كلمات جستجو كنيم
آبي دريا و بيكران آسمان را به نظاره بنشينيم
در خود انديشه كنيم، خود را پيدا كنيم و پاي در سرزمين دل خويش بگذاريم
از حصارهاي شهر دل خويش بالا برويم و شهر را از نزديك تماشا كنيم
زيباست شهر دل، آنقدر زيباست كه ميخواهي هميشه در آن سير كني
از سير و سياحت در سرزمين دل خويش سفرنامه اي بنويسيم و به ساير بلاد دلها بفرستيم
از غور و تعمق در سرزمين خودي، خداي خويش را خواهيم شناخت
نگهبان دل خويش باشيم و دروازه هاي سرزمين دل خويش را به روي ديوان و ددان ببنديم مگذاريم آنها در سرزمين دل ما خانه كنند
بيا پاي پياده با كوله باري از احساس و انديشه به دنبال خود بگرديم و خود را كه يافتيم راه خدا شناسي بر ما باز خواهد شد
آ نگاه دست دلمان را بگيريم و گام به سوي خداي خود بزنيم
از آن همه بست فرار بايد كرد
در كوي سپيدي
در راه صبح
سفر بايد كرد
از اين خانه كه ما در آن ساكن شده ايم
هر روزكهنه تر خواهد گشت
ما روزن اميد پيدا خواهيم كرد
ما پنجره اي به روي مهتاب
باز خواهيم كرد
صبح خواهد رسيد
و افق سراسر نور خواهد گشت
و آن مصلح ظهور خواهد كرد
و ما گرد راهش خواهيم شد
*****************************

پروانه امشب پر مزن ...
اندر حریم یار من
ترسم صدای شهپرت از خواب بیدارش کند
......................
سفر بخیر مسافر بي وفاي من .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 23:33 توسط محمد قربانپور
|