اشتباه بزرگ


دلم شکست آن روز که برای دیدنت آمده بودم
آن زمان که تو را با او دیدم
که ای کاش دلتنگ تو نمی شدم و برای دیدنت نمی آمدم
وقتی دیدم تو با دیگری همراه هستی و دستانت را با دست دیگری همراه کردی نا خودآگاه پاهایم
سست شد و دیگر توان رفتن نداشت
می خواستم همچون ابر بهاری خود را سبک کنم
گاهی با خود فکر می کنم کاش هر آنچه را که دیدم و به ذهنم که این روزها مانند دریایی طوفانی آشفته
است خطور کرد همه و همه رویایی کوچک بود
مطمئن نیستم شاید همه ی این وقایع و همه ی ان چیزهایی که از پرده ی ذهنم عبور کرد اشتباهی
بزرگ بود که فکر کردن به آن بسیار بیهوده بود
اما بازهم امیدم به یاری من می آید و گویای این است که همه ی انها دروغ بود زیرا در غیر این
صورت گذراندن ادامه ی زندگی برایم سخت است
چون فقط به امید تو هستم و این وجود توست که باعث ادامه ی زندگیم می شود
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 0:35 توسط محمد قربانپور
|