دلم شکست آن روز که برای دیدنت آمده بودم 

آن زمان که تو را با او دیدم 

که ای کاش دلتنگ تو نمی شدم و برای دیدنت نمی آمدم

وقتی دیدم تو با  دیگری همراه هستی و دستانت را با دست دیگری همراه کردی نا خودآگاه پاهایم 

سست شد و دیگر توان رفتن نداشت

می خواستم همچون ابر بهاری خود را سبک کنم

گاهی با خود فکر می کنم کاش هر آنچه را که دیدم و به ذهنم که این روزها مانند دریایی طوفانی آشفته

است خطور کرد همه و همه رویایی کوچک بود

مطمئن نیستم شاید همه ی این وقایع و همه ی ان چیزهایی که از پرده ی ذهنم عبور کرد اشتباهی

بزرگ بود که فکر کردن به آن بسیار بیهوده بود

اما بازهم امیدم به یاری من می آید و گویای این است که همه ی انها دروغ بود زیرا در غیر این

صورت گذراندن ادامه ی زندگی برایم سخت است

چون فقط به امید تو هستم و این وجود توست که باعث ادامه ی زندگیم می شود