زنده بودم اما انگار مرده بودم
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم
من زنده بودم اما ، انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ، تنها بجرم این که :
او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

یار با ما بی وفایی میکند ..
بی سبب از ما جدایی میکند ..
شمع جانم را بکشت آن بی وفا..
جای دیگر روشنایی میکند ..
میکند با خویش خود بیگانگی..
با غریبان آشنایی میکند..
جو فروشست ،آن نگارسنگدل ..
با من ا و ، گندم نمایی میکند..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 13:12 توسط محمد قربانپور
|