دلم برای تو تنگ است و در برودت اين لحظه های تنهايی چگونه بی تو بمانم ؟ تو ای طراوت پاک سپيده های قشنگ تو ای زلالی امواج برکه های نجيب چگونه با تو بگويم : دلم برای تو تنگ است ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۵ ساعت 0:40 توسط محمد قربانپور
|
من غریبی از دیار غربت 26ساله ازتبریز
زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :