ندونستم موقدرش در كنارم ولي حالا كه رفته بي قرارم نخنديدم دمي بر روي ماهش چه سود اكنون به خاكش اشكبارم نديد از من خوشي من هم پس از او نديدم روي خوش از روزگارم شدم تنها به غربت ها فراموش خدا رحمي بكن بر حال زارم پشيمونم ولي هيهات دير است حلالم كن كه ما هم رهسپارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۵ ساعت 16:8 توسط محمد قربانپور
|
من غریبی از دیار غربت 26ساله ازتبریز
زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :