هر لحظه از خدای خود میپرسم گناه من چیست

که باید دچار این عشق دور شوم عشقی که معشوقش منم و باید از

 عشق خود دور باشم از خدا میپرسم که من کی او را میبینم و آزاد میشوم؟

نه آزادی از زندان مرگ...آزادی از زندان زندگی...که مرا از عشق خود دور

کرده است فریاد می زنم و می پرسم از خدا که من کی رها خواهم شدرهایی از فراق..

.رهایی از دوری و سختی و رهایی از دشواریهای زندگی و فریاد می زنم و از خدا

 می پرسم که من کی به آرزوهایم می رسم؟آرزوی او....آروزی وجود او..

آرزوی به پایان رسیدن این راه دور...و آرزوی رسیدنم به

 عشق دورم می خواهم ...