بودنت طلوعی شاد و نبودنت غروبی غمگین پس م منو تنها نذار
Dooset daram na be andazeye baroon chon ye rooz band miad ... dooset daram na be andazeye barf chon ye rooz ab misheh ... dooset daram na be andazeye gol chon ye rooz pazhmorde misheh ... dooset daram be andazeye donya chon hich vaght tamoom nemishe
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۸۴ ساعت 14:11 توسط محمد قربانپور
من غریبی از دیار غربت 26ساله ازتبریز
زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :