پسری

پسرک مست نگاه دختر
چو گلی کز عطش آب بسی پژمردست
این پسر افسردست
گاهگاهی نفسی ساز کند
چه بسا در نفسش عطر نگاه دختر
مستی آغاز کند
ناگهان جذبه دستش به تکاپو افتاد
کل هستی پسر خواهش شد
به سراسیمگی طوفان رفت
قلم و دفتر خود را برداشت
بر سر سطر چنین جمله نوشت :
دوستت دارم ای باغ بهشت
تو نمی فهمی اندوه مرا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 21:55 توسط محمد قربانپور
|