گلهای کاغذی
در گذر زمان هر وقت که خود را تنها تر از همیشه حس می کنم

احساسم را مهمان اشکهای تنهائی ام می کنم
و برای کسی که می پندارمش
احساسم را نقاشی می کنم
می نویسم
می نوازم
و با قلم و مرکب می نگارم.
و برای کسی که در دستانش گلهای کاغذی است .
احساسم را زندانی می کنم .
و احساسم را مهمان اشکهای تنهائی ام می کنم .
و به می گویم :
دیگر حسی نیست تا احساسی باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۴ ساعت 22:51 توسط محمد قربانپور
|