در گذر زمان هر وقت که خود را تنها تر از همیشه حس می کنم              

احساسم را مهمان اشکهای تنهائی ام می کنم

و برای کسی که می پندارمش

احساسم را نقاشی می کنم

 می نویسم

می نوازم

و با قلم و مرکب می نگارم.

و برای کسی که در دستانش گلهای کاغذی است .

احساسم را زندانی می کنم .

و احساسم را مهمان اشکهای تنهائی ام می کنم .

و به می گویم :

دیگر حسی نیست تا احساسی باشد.