سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين من براي دل تو آن بهار زيبا تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين بي خبر گشت اسير من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري
تقدیم به گل امیدم:M :
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۸۵ ساعت 14:37 توسط محمد قربانپور
|
من غریبی از دیار غربت 26ساله ازتبریز
زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :